رضا قليخان هدايت

103

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چه بود اندر ازل اى مرد نااهل * كه اين يك شد محمد وان ابو جهل جناب كبريايى لاابالى است * منزه از قياسات خيالى است كسى كاو با خدا چون‌وچرا گفت * چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت خداوندى همه در كبريايى است * نه علت لايق كار خدايى است كرامت ز آدمى از اضطرار است * نه زان كورا نصيبى ز اختيار است برو جان پدر تن در قضا ده * به تقديرات يزدانى رضا ده به عادت حالها با خوى گردد * به مدت ميوه‌ها خوشبوى گردد چو عريان گردى از پيراهن تن * شود عيب و هنر يكباره روشن تنت باشد و ليكن بىكدورت * كه بنمايد درون چون آب صورت تعين مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى كند هم نور حق بر تو تجلى * ببينى بىجهت حق را تعالى دوعالم را همه برهم زنى تو * ندانم تا چه مستيها كنى تو زهى شربت زهى لذت زهى شوق * زهى دولت زهى حيرت زهى ذوق خوشا آن دم كه ما بىخويش باشيم * غنى مطلق و درويش باشيم نه دين نه عقل نه تقوى نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاك چو رويت ديدم و خوردم از آن مى * ندانم تا چه خواهد شد پس از وى پس از هر مستىيى باشد خمارى * درين انديشه دل خون گشته بارى در تأويلات و رموزات هرآن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است جهان چون زلف و خال و چشم و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست تجلى گه جمال و گه جلال است * رخ و زلف آن معانى را مثال است نظر چون در جهان عقل كردند * از آنجا لفظها را نقل كردند نظر كن در معانى سوى غايت * لوازم را يكايك كن رعايت ز چشمش خواست بيمارى و مستى * ز لعلش نيستى در تحت هستى